تبليغاتX
با تنی چند از اساتید

با تنی چند از اساتید


مشفقا تو از همه خوبان سری

 در میان خیـل استـادان یلی

از میان دهکده چون رد شوی 

 در نگاه چاکرت حک می شوی

با وجود اینکه من باشم خرفت 

 غمزه هایت این دل مارا گرفت

من شنیدم تو به صحرا می روی

 کوه وجنگل ها و دریا می روی

در دل من جا شوی بی مشگلی

  چون که پوشی آن لباس خوشگلی

کفش اسپرتت مرا وابسته کرد 

 رنگ نارنجی گلی، من خسته کرد

هفته ای ریش خودت را می زنی

 هفته چون پرفسورها می شوی

یادم آمد روز اول کـآمدم 

 این خودم این هم دمم پس شاهدم

چون نگاهم روی ماه تو بدید 

 کلهم عشق فیزیک شد ناپدید

شاعرشیرین سخن حرفش بگفت

 هر کسی خواهد شنیدن پس شنفت



با نظرات خود محفل ما را مستفیض کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 23:37  توسط   | 

شبی با چند تن از دوستان نامی و جانی نشسته ، جملگی سر به جیب مراقبت فرو برده و کنج عزلت گزیده که ناگه دورگوی یکی از یاران موافق دلنگی صدا نمود و سکوت محفل ما را در هم شکست ، ناگو چه شده ،sms آمده و جملگی بر گرد دورگوی حلقه زده و بر LCD آن نظر کرده که چنین بر آن حک شده بود ز جانب پیر مرادمان:

ز چه نشسته اید ، بپاخیزید.

 

و ما بپا خواستیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 23:25  توسط   |